اندیشه سیاسی شهید بهشتی و جایگاه انسان در آن
بدین لحاظ، قبل از بررسی و شرح نظریهها، آرا و اندیشههای شهید بهشتی، به طور خلاصه و فشرده به پارهای از مبانی بنیادین ایشان اشاره میشود تا به راحتی بتوان برخی از نظریههای وی درباره سیاست و حکومت را تحلیل کرد؛ به عبارتی سعی میشود تبیین اندیشههای سیاسی شهید بهشتی با طی مرحله مبانی اندیشههای وی صورت گیرد.
۱ـ هدفداری نظام هستی
شهید بهشتی با الهام از آموزههای قرآنی، معتقد بود که جهان و هستی، عبث و بیهوده خلق نشده است. خداوند، آسمانها و زمین را به حق آفریده است:
مَا خَلَقْنَا السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ … (حجر؛ آیه ۸۵)
این حق به معنای این است که انسانها ایدئالیست نباشند و نگویند این عالم وهم و خیال است، بلکه معتقد باشند جهان هستی هدف و جهتی دارد. انسانها نه تنها باید در نفی پندارگرایی و پوچانگاری بکوشند، بلکه این هدف هستی را متحقق نمایند که به نظام آفرینش بیندیشند و هدفهای آن را شناسایی کنند و بر مبنای قوانین، مقررات و قراردادهای اجتماعی که خداوند آن را وضع کرد و بنا نهاد، عمل کنند. خداوند هم از انسان هایی یاد میکند که با ایمان خود به نظام آفرینش میاندیشند و میگویند: خدایا! این دستگاه را باطل و عبث نیافریدی.
حال که نظام، از نظر وی، هدف دارد، این پرسش مطرح میشود که هدف و جهت نظام هستی چیست؟ آیا این اهداف را خداوند مشخص کرده است؟ چرا و چگونه باید به آن توجه کنیم؟
شهید بهشتی با اشاره به ایه ۷ سوره هود به این نتیجه میرسد که خداوند، این جهان متنوع و گوناگون را که در شش مرحله آفرید، برای انجام کار حسن و نیک و مسابقه آگاهانه و آزادانه انسانها قرار داد. این آیه از نظر وی به صراحت نشان میدهد که آسمانها و زمین از مادهای همگون شروع و به پیدایش انسان بر عرصه این صحنه بسیار متنوع منتهی شده است:
«همه این مقطع آفرینش برای این است که میدانی رنگارنگ و متنوع برای عمل و کار انسان به وجود بیاید و انسان در مسابقه به خیرات و نیکیها در این میدان بس گسترده و وسیع قرار گیرد و نهان انسان با انتخاب راه و شیوه عملی که داردف آشکار گردد و معلوم شود در میان این موجودات تازنده، کدام برنده و کدام بازندهاند؟… یعنی این مقطع از هستی دارای آهنگی است، و آهنگش آماده بودن برای عمل انسانها، برای کار انسانها و برای تلاش انسانها است. تلاشی که هدفش مشخص شدن این است که چه کسی نیکوکارتر است.» (۱)
مطابق دیدگاه شهید بهشتی، اینکه نظام آفرینش حق است به یک معنا باز میگردد، به این امر که نپنداریم جهان، بیفرجام و انسان بیهدف خلق شده است. در حقیقت آن چیزی که انسان را از پوچی و خیال بیرون میآورد این است که انسان سرانجام و فرجامی دارد و آن فرجام با عمل او در این قلمرو وسیعو رنگارنگ تعیین میشود. بنابر این اگر قرار بود انسان و عمل او و پاداش و کیفرش در کار نباشد، آفرینش او عبث و بیهوده بود:
أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثًا وَأَنَّکُمْ إِلَیْنَا لَا تُرْجَعُونَ (مؤمنون؛ ص۱۱۵)
این نظر و اندیشه ایجاب میکند که بهشتی از حق، تعریف ارائه کند، و در نهایت رأی اصلی خود را بیان نماید. در تعریف او حق دو معنای اصلی پیدا میکند: آنچه هست و آنچه باید باشد. در علوم عینی وقتی میگوییم حق، ناظر به معنای اول است، یعنی آنچه هست. وقتی در حقوق و ادیان و اخلاق از حق صحبت میکنیم به معنای دوم است، یعنی آنچه باید باشد. چون نظام هستی حق است، پس باید میدان عمل به منظور تمییز حق و باطل برای انسانها وسیع و باز باشد.
شهید بهشتی از مباحث هدفداری نظام به این نتیجه میرسد که اگر هدف آفرینش این است که انسان به کمال و عمل نیکو برسد، باید قوانین، مقررات و نظامهای اجتماعی، همگی طوری تنظیم شوند که این میدان گسترده را برای این مسابقه آگاهانه و آزادانه انسانها آماده نگه دارند. از این رو؛
«هر رفتار، هر کمبود، هر محدودیت نابهجا، هر بیبندوباری نابهجا، هر عامل اجتماعی و هر عامل مصنوعی که در این قلمرو و میدان به وجود بیاید و بخواهد مانع تحقق این هدف شود باطل است، ظلم است. این خلاف حق است و باید از میان برداشته شود.»(۲)
مؤلفه اصلی این نظر و رأی این است که انسانها فقط باید در برابر حق تسلیم شوند. مسلمان یعنی آدمی که حقپرست است و فقط زیربار حق میرود و در برابر حق، لجاج، عناد و استکبار ندارد. نه تنها انسان مسلمان، حقپرست است، بلکه در نگاه شهید بهشتی، اوج انسانیت انسان در حقپرستی است.
انسان برتر، انسانی است که در برابر حق تسلیمتر است. انسان حقپذیر برای سعادت آمده است. تیرهبختی و انحراف انسان در این است که در برابر حق مقاومت کند. از نظر شهید بهشتی:
«این جهان چون دارای هدف است، حق است و هدفی که این جهان را حق میکند، عمل انسان نه خود انسان» (۳)
شناخت نظام حق از نظر وی دو منبع دارد: یکی منبع علم و آگاهی و اندیشه و عقل بشری و دیگری منبع وحی الهی. یعنی آن چیزی که میتواند به انسان «حق را بشناساند یکی اندیشه مستقیم است و دیگری وحی محکم متقن».
به طور کلی در نگاه شهید بهشتی، نظام هستی خالقی دارد که حق مطلق است، و این نظام دارای هدف و غایت است. انسان در این نظام، محور و احسن است و همه آسمانها و زمین برای گزینش آزادانه و آگاهانه عمل برتر و حسنه انسان تمهید شده است. چون انسان باید مطابق آیین و مقررات الهی به مسابقه نیکو برسد، پس هیچ محدودیت و رادعی که مظهر باطل و ظلم است نباید در مسیر او ایجاد شود. از این رو انسان این هستی، به دنبال حق میگردد و منبع شناخت این حق، عقل و وحی است. پس انسان، مانند نظام، هدفدار است و هدف او، حقپرستی و تسلیم در برابر حق است. قوانین، مقررات، سنن و انبیا به خاطر همین هدف به حق برای انسان آمدهاند. آیا انسان دارای سرشت حقجویی و کمالاندیشی و لقاءاللهی است؟ پاسخ به این پرسش سؤال مبنای فکری دیگری است که در زیر میآید.
۲ ـ ماهیت انسان
فیلسوف و اندیشمند سیاسی در فلسفه سیاسی خود باید به این مسئله که ماهیت طبع انسان چیست؟ پاسخ دهد. به عبارتی برای شناخت اندیشههای سیاسی یک فرد، باید به این مسئله توجه کنیم که: مبانی فکریاش در مورد انسان چیست؟ و کلا انسانشناسی او چگونه است؟ شهید بهشتی نیز از این قاعده مستثنا نیست. از این رو نظریهها و آرای اصلی ایشان را در باب انسانشناسی به طور خلاصه توضیح میدهیم.
شهید بهشتی انسان را از دو دیدگاه مورد شناسایی قرار داده است: عقل و وحی به طور کلی، انسان در دستگاه فکری او، مخلوقی حقگرا و کمالجو است: یعنی این استعداد و قابلیت در او وجود دارد که در مدار حق قرار گیرد و با باطل مقابله کند. وی در معرفی انسان میگوید: این موجود از خمیر مایهای برخوردار است که به راحتی میتواند با حق مطلق سازگاری کند. فطرت او طوری است که حقگرایی را در وجودش طبیعی مینماید. شهید بهشتی در این باره معتقد است: انسان با حق سازگاری دارد. بر خلاف بدبینها که معتقدند انسان موجودی بدسرشت و شرور است. وی میگوید:
«فطرت و خمیرمایه سرشت انسان نه تنها با حق سرجنگ ندارد، بلکه با حق پیوندی اصیل دارد.»(۳)
در نگاه وی چون روح الهی در انسان دمیده شد:(وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی )، پس انسان مایهدارترین، ریشهدارترین و بنیادیترین رابطه را با حق و باطل دارا است. پس اگر سؤال این باشد که آیا میان انسان و حقسازگاری برقرار است یا نه؟ باید گفت: نه تنها سازگاری برقرار است، بلکه میان این دو رابطه بسیار نزدیک حاکم است.
از سوی دیگر، انسان در نگاه شهید بهشتی:
«عبارت از یک شدن مستمر خودآگاه و خودساز است که با محیط طبیعی و محیط اجتماعیاش رابطه تأثیر متقابل دارد.» (۴)
این تعریف به هدفی باز میگردد که ایشان برای افرینش انسان قائل است و آن این است که هدف آفرینش انسان «سیر تکاملی او در همه ابعاد وجودی است» و سرانجام او که «سیر به سوی کمال مطلق» است، به بارور شدن و شکوفا شدن آن ابعاد راجع است. از این رو، شهید بهشتی انسان را مطابق عقل و وحی، مسئول ساختن خود و ساختن محیط معرفی میکند:
وَلَتُسْأَلُنَّ عَمَّا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ
این بینش، به انسان آگاه و آزاد نیاز دارد. اگر حق انتخاب و زمینه آن برای انسانی که مسئول عمل خود است، نباشد، اصولا نمیتوان وی را مسئول فرض کرد. درست است که انسان فطرتا حق دوست و حق پسند است، اما این یکی از قطبها است و نه تمام قطبها انسان موجودی آمیخته است نه یک دست:
إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن نُّطْفَةٍ أَمْشَاجٍ نَّبْتَلِیهِ
بنابر این، وقتی انسان از نطفهای آمیخته و در هم آفریده شده است، در معرض انتخاب قرار میگیرد؛ یعنی خیابان این هستی برای انسان از قطبهای مغناطیسی مختلفی تعبیه شده و انسان در میان باید دست به انتخاب بزند و راه درست را از راه کج تشخیص دهد:
«ما همیشه میگوییم نه بدبینی و نه خوش بینی؛ بلکه واقعبینی اسلام و جهانبینی اسلام نسبت به انسان دید واقعبینانه دارد. میگوید انسان موجودی است«امشاج»، امیخته با حق سنگین پر زحمت انتخاب تا آخرین لحظه زندگی، حق وقتی میآید به راه حق و باز میگردد به راه کفر، باز هم برای او راه انتخاب تا آنجا که بشود باز است.» (۵)
از نظر شهید بهشتی، در فطرت و خمیرمایه انسان نوعی حق گرایی وجود دارد، اصطکاک منافع باعث میشود که از مسیر حقگرایی خارج شود و راه دیگری را برگزیند. راه حلی که ایشان ارائه میکند این است که انسان با خودسازی، تمرین و انتخاب، حقگرا شود. اگر این کار صورت نگیرد، زمینه رشد گرایشهای غیرحقگرا در انسان بیشتر میشود. این بینش مبتنی بر نظریه زیر است که دکتر بهشتی از آن دفاع میکند:
«اساس بینش اسلام بر نفی دترمینیسم اجتماعی و جبر تاریخی و ماتریالیسم تاریخی و باور اینکه این انسان به صورت فرد است که همیشه آزاد میماند و هیچگاه در گردونه تاریخ بهص ورت یک موجود متحرکی که تمام حرکتش را از تاریخ میگیرد، در نمیآید.»
از این رو مطابق آرا و نظرات شهید بهشتی، تأثیر محیط اجتماعی در فرد، هیچ گاه به مرحلهای نمیرسد که نقش خودسازی آگاهانه و آزادانه انتخاب گرایانه خود را به صفر برساند، زیرا؛
«همیشه انسان در برابر تأثیر محیط اجتماعی تا حدی خودسازی آگاهانه و آزادانه را برای خودش حفظ میکند.»
بدین ترتیب شهید بهشتی به این نظر میرسد که شأن انسان ایجاب میکند که وی بر حوادث مسلط باشد. به گفته مشهور، انسانها نباید در چنگ رویدادها باشند، بلکه رویدادها باید در چنگ آدمی باشد. یعنی انسان، مجبور نیست، مسئول است؛ محدود نیست، آزاد است؛ تک بعدی نیست، آمیخته است؛ پس موجودی گزینش کننده و انتخابگر است. شهید بهشتی هر کجا از انسان سخن گفته از این موارد نیز دفاع کرده است. به این نکته توجه کنید:
«قرآن درباره انسان میگوید که انسان موجودی است در میدان مغناطیسی درهمی که قطبهای مغناطیسی گوناگون میخواهند بر او اثر بگذارند و هر قطب میخواهد او را به سمت خود بکشد. قطبها، به خودی خود، قدرتی که نقش تعیین کننده داشته باشد، ندارد. نقش تعیین کننده به دست چه کسی داده شده است؟ به دست خود انسان و انتخاب او» (۶)
در مجموع، انسان از نظر شهید بهشتی از عناصر گوناگون آفریده شده است. موجودی چند بعدی و با استعدادهای متنوع و فراوان است که نه تنها از لحاظ جسمی، بلکه از نظر روحی نیز بر دیگر موجودات امتیاز و برتری دارد.
به همین دلیل در بوته آزمایش قرار میگیرد. چون او را شنوا، بینا، انتخابگر، آگاه، عامل و مختار آفریده و از وی میخواهد به نیکی و نیکویی گرایش یابد و در مدار حق باشد. بهترین تعریف برای انسان این است: انسان جانداری است آگاه و انتخابگر اگر فرمانبری از حق، از او خواسته شد، آن فرمانبری منظور است که انتخابی و آگاهانه باشد. پس انسان اسلام که بهشتی از آن حمایت میکند «انسان آزاد، آگاه و عامل» است:
جمعبندی شهید بهشتی از انسان اسلامی این است که انسان از دیدگاه اسلام موجودی است که آگاهانه و آزادانه انتخابگری میکند و آزادی، آگاهی و انتخاب سه عنصر اساسی انسان در نظام فکری مورد نظر شهید بهشتی هستند. وی انسان را طبعا فردگرا، اجتماعی، سیاسی، عقلانی، آزاد و کمالپذیر میداند.